هر شب که می خواهم بخوابم
می گویم
صبح که آمدی با شاخه ای گل سرخ
وانمود می کنم
هیچ دلتنگ نبوده ام
صبح که بیدار می شوم
می گویم
شب٬ با چمدانی بزرگ می آید
و دیگر
نمی رود.
ک.ی
دنیا وارونه شده
این بار
شهزاده با اسب سفیدش
محبوس است در قصر رخوت
با دیوارهای سر به فلک کشیده ی نا امیدی٬
و من خواب زده
کورمال کورمال
در پی شهزاده
به امید بوسه ای
که دوباره زنده ام کند
...
چه دل خوشی عبثی!
چه کار دشواری ست نجات تو
وقتی به پیله ات خو گرفته ای...
کوله بارم
خالی ست
امید را
در کوچه پس کوچه های انتظار
گم کردم...
سلام شمس الله جان، حالت چطور است؟ انشاءالله که خوب هستی من هم خوبم فقط همه اش دلم هوای تو را می کند ولی خب، سر خودم را گرم می کنم که دلتنگ دوری تو نشوم ولی چه کنم شمس الله جان، بعضی وقتها دلم خیلی تنگ می شود دلم برایت یک ذره می شود آنقدر کوچک که دیده نمی شود انگار که اینجا دیگر دلی ندارم همه اش پیش تو است ولی عیب ندارد به جایش وقتی که تو بیایی خیلی خوشحال می شوم.آخر تقصیر من هم نیست . می دانی شمس الله جان اینجا هی چیزهایی می شود که هی من یاد تو می افتم مثلاَ همین چند روز پیش ها من رفته بودم آنجا بود که تو برایم از درخت سیب می کندی و با هم می خوردیم وقتی بر می گشتم آن پسر همسایه هست رفته ماشین خریده،من را که دید بوق زد گفت بیاآنور ده قهوه خانه باز شده با هم برویم بستنی بخوریم من هم بهش اخم کردم و آمدم خانه . یا پسر خاله کیوان هی می خواهد برایم چیزی بخرد و خوش خدمتی کند فلک زده نمی داند دل من جای دیگری است به خاله گفته من به جز ناز خاتون با هیچ کس عروسی نمی کنم.
راستی شمس الله جان گلچهره را یادت می آید ؟همان دوستم که با هم مدرسه می رفتیم. چند ماه قبل عروسی کرد همه اش می خواهد دل من را بسوزاند. وای هی می گوید :عین الله برایم این کار را کرد آن کار را کرد،من را اینجا برده آنجا برده گردش،برایم این را خریده آنرا نخریده یا برایش فلان غذا را پختم،مادرش برایم فلان چیز آورده وای ناز خاتون چقدر خوش می گذرد.ولی من که می دانم او فقط می خواهد دلم را آب کند،تو که بیایی چیزهایی برایم می خری ، کارهایی برایم می کنی که عین الله به فکرش هم نمی رسد . من از عین الله خوشم نمی آید ، مثل تو نیست هی به گلچهره می گوید اینجا برو آنجا نرو این را بپوش آنرا نگو، دوست ندارم ببینمش آدم حس می کند جلویش روسری و چارقد که هیچ باید چادر به سر کند ، راحت نیست نگاهش یک جوری است،مثل تو نیست ، تو تنت بوی بارون می دهد چشمهای تو مهربان است . وقتی من وتو پاهایمان را توی آب جوی پشت باغ فرو می کنیم کیف می کنیم . از خنده روده بر می شویم ولی بیچاره گلچهره زهر مارش می شوود چون عین الله همش حواسش اینور و آنور است که یک دفعه کسی نیاید و مچ پای زنش را نبیندتازه آنجا که کسی نمی آید یواشکی سرک بکشد .
شمس الله جان من چند تا شعر جدید یاد گرفته ام تا وقتی تو می آیی و می خواهی دوباره برایم شعر بخوانی من هم چیزی بلد باشم برای تو بخوانم .مثل:
ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
ای گل تو مرغ نادری بر عکس مرغان می پری کامد پیامت زان سری پرها بنه بی پر بیا
آینه ام آینه ام مرد مقالات نه ام دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
تازه شکل همه درختها و کوههای آبادی را کشیده ام تا هر کدام را که خواستی بدهم به دیوار اتاقتان بزنی . شمس الله جان من این روزها خیلی با خدا حرف می زنم ، بهش گفته ام که تو چقدر خوب هستی خیلی کارهاهم بلدی فقط پول نداری ،گفته ام که ما چقدر بچه دوست داریم به خدا گفتم اگر می خواهد به ما بچه بدهد اگر پسر بود شکل تو باشد تازه اخلاقش هم مثل تو باشد اگر دختر هم بود عیبی ندارد چون تو بهترین بابای دنیا می شوی .
شمس الله جان نگران نباش ، من به خدا گفته ام اگر بخواهد خیلی دیر به زندگیمان سر و سامان بدهد شاید دیگر آن وقت دل و حوصله نداشته باشیم ولی تو غصه نخور ، این روزها به دلم برات شده که خدا خودش یک طوری کارها را درست می کند. راستی دلم برای صدا زدنت هم تنگ شده که من بگویم شمس الله و تو آرام بگویی بله. می دانستی شمس نشانه شانس و اقبال است؟ می گویند هر زنی اسمش شمسی است شانس و اقبال و پیشانیش بلند است تو را که نمی دانم ولی شمس الله جان ، تو بزرگترین شانس من در زندگی هستی ـ این جمله را از یک خانم دکتر در تلویزیون یاد گرفته ام که می گوید: من حالا صاحب یک خانواده هستم واین بزرگترین شانس زندگی من است .ـ
خب شمس الله جانم غصه نخوریها من هر شب دعا می کنم، مواظب خودت باش، می خواهم تو را رشید و شاد ببینم .می دانم خیلی کار داری عزیز جانم بروکارهایت را انجام بده . بعداَ دوباره برایت نامه می نویسم.
دوستدار همیشگی تو
ناز خاتون
ـ بیا بازی کنیم
ـ خب ٬ چه بازی کنیم؟
ـ قایم موشک
ـ باشه ٬پس تو چش بذار
ـ خب٬ می شمارم..ده٬بیس٬سی٬چهل٬پنجاه٬شص٬هفتاد٬هشتاد٬نود..صد...بیام؟
ـ بیا
ـ هوووم...کجایی؟ آهان ٬سوک سوک ٬ پیدات کردم..تو٬توی قلبمی
کسی با سکوتش ٬
مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی با نگاهش٬
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا باز گردان
مرا ای به پایان رسانیده
ـآغاز گردان!
(حمید مصدق)
نشانی را به او بده٬ تو تنها راه بلد این دیاری
خوشبختی من عقابی ست گم کرده راه
نشان آشیان را فراموش کرده
جوجه های امید چشم انتظار مادرند
نشان آشیان به او بده٬ تو تنها بلد این دیاری

دروغ بده وبدترین دروغ اون دروغیه که به خودت میگی .خودت رو گول می زنی،چشمهاتومی بندی!
می دونی گل من،نبودنت بدترین حادثه زندگیم شد،اوایل خیلی عذاب کشیدم ولی کم کم آروم شدم؛می دونی چطور؟
با دروغ گفتن به خودم،با گول زدن دلم. میدونی چه دروغهایی گفتم؟(آخه دلم واسه خودم سوخته بود)این تن رنجور تاب تحمل این بار سنگین رو نداشت. دروغ مصلحتی تنها راه نجاتش بود
به دلم گفتم :ازاین جنس آدم که کم نیست
گفتم:چیزی که زیاده آدمهایی با یه دل بزرگ دریایی حتی مهربونتر
گفتم: رنج و عذاب عشق گذراست حتی این عشق ناب گفتم توهم آروم می شی.
گفتم:بازهم نیمه ات رو پیدا می کنی.
گفتم:نگران نباش ،حتماً فراموشش می کنی
به دلم گفتم:اون دیگه رفته، توکه دیگه دوستش نداری
گفتم:اون دیگه تو زندگیت جایی نداره،دیگه صداش نمی لرزوندت،دیگه سنگینی هیچ غمی آزارت نمی ده
گفتم:کی گفته غم عشق شیرینه؟مگه یادت نیست اگه دیر زنگ می زد چه تپشی به جونت می افتاد؟می خواستی از نگرانی بمیری
گفتم:خونه ات رو آب وجارو کن. داره یه مهمون جدید میاد،براش یه سبد سیب مهربونی و صفا،یه گلدون گل صداقت،یه شیشه عطرخالص عشق آماده کن که جلوی مهمونت بذاری
آه . میدونی چیه؟طفلکی دلم خیلی حرف گوش کن شده بودآخه خیلی سرگردون بودومن از موقعیت سوءاستفاده کردم و اونقدر در گوشش خوندم که باور کرد درست ترین کار همینه.(باور کن تمامش به خاطرخودش بود.اون رنجی رو تحمل می کرد که در حد توانش نبود)
بیچاره دلم چه معصومانه به دروغهام گوش دادو مثل یه بچه باور کرد.من اونو گول زدم تا امروز
امروز وقتی بعد از مدتها صدات رو شنیدم طفلکی دلم مثل اینکه از یه خواب طولانی بیدارشده باشه تازه فهمید قضیه چیه؛تمام غصه های دنیا یکباره آوار شدن سرش بدجوری رودست خورده بود. به خودش نگاه کرد دید چیزی ازش نمونده، دل من هر تکه از خونه اش رو به کسی هدیه داده بود به امید اینکه بوی تورودوباره بشنوه
...حالا خودش بود و تنهایی و یه خونه خالی ازامید ،احساس وعشق
امروز درهای این خانه بسته ماند٬
پنجره ای باز نشد٬
دستی برای گنجشکان دانه نپاشید٬
کسی با آواز خدا نرقصید.
امروز پروانه ها میلی به بازی نداشتند٬
گلی عطر افشانی نکرد٬
ماهی های قرمز٬ گوشه حوض کز کرده بودند٬
برگها هم از عشقبازی با نسیم دست کشیدند.
هیچ کس لبخند آفتاب را ندید٬
چرا که ابر شک بر این خانه سایه انداخته.
-------------------------------------------------
تا امروز فکر می کردم می شناسمت ولی امروز مطمئن نیستم٬تردید عذاب آوره...
بنگر که چه زیباست داستان زندگی:
بازیگر تویی٬کارگردان تویی٬
تماشاچی تویی
قصه نویس تویی٬ترانه خوان تویی
آری تو! فقط تو این همه یی.
(اشو)
دلم می خواست دُردونه باشم
واسه قلب مهربونت یکی یکدونه باشم
اگه بود دلت یه خونه قده هفتا آسمون
من فقط خودم ٬صاحب اون خونه باشم
کاش بدونی حسرتم گرفتن اون دستاته
زل زدن تو چشماتو شنیدن اون حرفاته
دلم می خواست ببینی وقتی که تنها می شینی٬
میری تو رؤیاهاتو از آرزو گل می چینی٬
یکی هم به یاد تو تنهایی بیدار می مونه
واسه داشتن دلت٬شعرای رنگی می خونه
اگه یه نگاه به اون پنجره ی بسته کنی٬
دستاتو تکون بدی٬ از ته دل خنده کنی٬
می بینی منو بیرون که دست تکون میدم
راه شهر آرزوها رو بهت نشون میدم
بسه دیگه بیداری٬این همه فکر تکراری
دستاتو بذار تو دستم٬چشماتو آروم ببند
من لالایی می خونم٬تو خواب ببین و هی بخند.
من ناراحتم؟ نه اصلاً.
عصبانیم؟به هیچ عنوان.
من که دیشب ساعت سه تا چهار ونیم ٬آن لاین نبودم٬واسه کسی هم کامنت نذاشتم .منتظر یه شب بیدار هم که عمراً نبودم.اون موقع شب هم که به خاطر هیچ کس از خواب ناز بیدار نشدم .دیگه واسه چی امروز ناراحت بشم که بعضی ها هم همون موقع آن لاین بودن!؟ هان؟
اگه اعتراضی داشتی یا احیاتاً جوابی لطفاً با اسمت باشه نه با سایتت.
فاصله ی بین قلب تو تا قلب خودمو دارم پلی می سازم به طول آرزوهامون
ولی می ترسم!
اگه آرزوهای تو بلندتر از طناب من باشه
تو دره ی تنهایی سقوط می کنم.
سلام خدا جونم.فقط می خواستم بگم تودلیل بودن٬نفس کشیدن وهمه زندگی منی.تورا شکر می کنم که تو رو دارم٬تورا سپاس برای همه شادیهام.
من ماهی کوچیکی هستم در جریان رود هدایت تو٬قبلاْ سر سختانه به دنبال راه می گشتم ولی حالا چشمهام رو بسته م و خودم رو به دست تو و جریان رود سپردم و ایمان دارم که تو من رو سالم به دریای حقیقت می رسونی.قلب من خونه ی توئه٬پس در اینجا ساکن شو و حضورت رو دائمی کن که جایی برای ترس٬نگرانی ٬شک و شیطان نمونه.
خدایا در مبازره با شیطان من رو تنها رها نکن که پناهی جز تو ندارم.می دونم که تو درون وجود منی٬پس خودت رو نشون بده که مشتاقه با تو بودنم
و بدون خیلی دوستت دارم .
تو قصه می نوشتی٬قصه آدمهای تنها را٬آدمهای خسته را...وهر وقت پر از اشک می شدی می گفتی:کاش یک نفر پیدا می شد و قصه مرا می نوشت...ومن هیچ وقت نمی دانستم اگر روزی بخواهم قصه ات را بنویسم باید از کدام خیابان شروع می کردم؟ ازکدام کوچه؟ کدام پنجره؟ کدام خاطره؟ کدام فصل؟ بهار یا پاییز...شاید دلت میخواست جای آن پیرزن تنها بودی که عمری بدنبال خانه پسرش می گشت...
گفتی: خشک شدیم...تنها شدیم...
گفتم: هنوز نشکستیم...
گفتی:این صداهایی که می آید صدای شکستن است...
ومن تا چند لحظه هیچ نگفتم...
(قسمتی ازکتاب شب برفی از دوست خوب واستادم امیرحسین عامریون)
دردهای دلم آتش پنهان زیر خاکسترِِ صبوری بود
نسیم تکرار٬شعله ورش کرد
صبوری بر باد رفت
سکوت کافی ست٬زمان گریستن است
باران اشک می خواهد٬باید این آتش خاموش شود.

من آن خاکم به زیر پات، ولی مغرور مغرورم
به تاریکی منم تاریک، ولی پرنور پرنورم
اگه گلبرگ بی آبم ،به شبنم رو نمی یابم
اگه تشنه تو خورشیدم، به سایه تن نمی کاهم
من آن دردم که هرجایی پی مرهم نمی گرده
چه غم دارم اگه دنیا به کام من نمی چرخه
من آن عشقم که با هر کس سر سفره نمی شینه
من آن شوقم که اشکا مو به جز محرم نمی بینه
اگه من ساقه خشکم، به دریا دل نمی بندم
اگه بارون پر بارم،به صحرا دل نمی بندم
که مغرورم، که مغرورم، که مغرورم


صبح زوبیدار شد،خیلی کار داشت
باید اول عروسکش رو تموم میکرد، درست کردن عروسک خیلی وقتش رو می گرفت
چون هیچ الگویی نداشت، آخه اصلآ عروسکی به این شکل وجود نداشت چه برسه به الگو
چشمهاشو بست و سعی کرد شکل گرگ رو مجسم کنه - یه پوزه بلند با یه انتهای سه گوش که دماغش می شد
بعد برای الگوی تن آقا گرگه از عروسک سیلوستری که داشت کمک گرفت وشروع به کار کرد
بعد از بریدن تیکه های عروسک اونها رو به هم وصل کرد
اول تنش رو دوخت بعد دست وپاها ودم وآخر کار سرش رو وصل کرد با اون پوزه ویک چرم سه گوش قهوه ای که بد طینتی گرگ رو بهتر نشون بده
وبعد هم توش رو با پنبه پر کرد فقط قسمت شکم عروسک رو به اندازه ی یه عروسک کوچولو خالی گذاشت وزیپ دوخت
تا بتونه به راحتی عروسک کوچولو رو توش جا بده و اونو قایم کنه
حالا نوبت درست کردن عروسک کوچولو بود ، البته فقط به یه دست لباس و یه شنل قرمز نیاز داشت
شنل رو هم دوخت و تنش کرد و شنل قرمزی رو توی شکم آقا گرگه گذاشت و زیپش رو بست.
حالا گرگ سیاه با شنل قرمزی توی شکمش حاضر شده بود . نگاهی به اون انداخت و نفس راحتی کشید: بالاخره تموم شد
به عروسکی که دوخته بود فکر می کرد و قصه ی شنل قرمزی ، بر طبق قصه حالا نوبت شکارچی بود که بیاد و شکم گرگ بدجنس رو پاره کنه و شنل قرمزی رو نجات بده و همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه و گرگ ناقلا هم به سزای اعمالش برسه ، ولی عروسکی که اون ساخته بود خلاف اینو نشون می داد
شنل قرمزی تصمیم داشت تا ابد تو شکم آقا گرگه بمونه، اونجا احساس آرامش می کرد آرامشی وصف نشدنی ، حقیقت این بود که نبودن کنار گرگ براش عذاب آور بود؛
تمام غم دنیا رو دلش سنگینی می کرد ، یه دفعه به خودش اومد باید می رفت ساعت 4 قرار داشت
خودش رو به موقع سر قرار رسوند . از تاکسی که پیاده شد چشمش به اون افتاد، کسی که تمام زندگیش بود
ونبودنش زندگی روبراش مختل می کرد.
با هم به راه افتادند به سختی قدم بر می داشت دیگه توان چندانی نداشت ، نه به خاطر خستگی یا ضعف جسمی ،
افکار مشوشش توان راه رفتن رو ازش می گرفت و از درون نابودش می کرد روحش آزرده و خسته بود
به یه کافی شاپ همون نزدیکی رفتند و دو تا شیر کاکاۀوی داغ سفارش دادند .
حالا بالاترین دلیل زندگیش کنارش نشسته بود در حالیکه می دونست داره از دستش می ده، پاکترین موجودی که تا حالا دیده بود .یه آدم معصوم با یه دل دریایی ،اونقدر پاک ومهربون بود که با وجود تمام عذابی که به خاطر اون متحمل می شد هرگز نتونست ازش متنفر بشه . میگن همیشه دردناکترین لحظات رو عزیزترین کسان به انسان هدیه می کنند وحالا همین لحظه بود؛ عزیزترین موجود زندگیش ازش جواب یه سؤال یا قبول یه پیشنهاد یا راه حل یه مسئله رو می خواست
می گفت: ما فقط دو راه داریم یا باید تا آخر عمر دو دوست بمونیم یا همین حالا از هم جدا بشیم چون هرروز وابستگی ما بیشتر میشه.
دنیا دور سرش می چرخید ، دلش می خواست سینه اش رو پاره کنه و قلبش رو بیرون بکشه تا دیگه مجبور نباشه این همه عذاب رو تحمل کنه.
چیزی نگفت فقط سرش رو روی دستاش که روی میز بود گذاشت دیگه انگار گردنش هم طاقت نداشت سنگینی این سر رو با اون همه فکر و خیال تحمل کنه – داشت تو افکارش غرق می شد که صدای اون رو از بین اون همه شلوغی و آشوب ذهنش شنید، داشت می گفت : خواهش می کنم سرت رو بلند کن ، دارم اذیت میشم.
به خودش اومد،مثل همیشه سعی کرد ظاهر رو حفظ کنه ، پس بسته ای رو که با خودش آورده بود از زمین برداشت و عروسک رو از توش درآورد. گفت: می دونم valentine جمعه بود و امروز سه شنبه ست و کمی دیر ، ولی با تأخیر این هدیه ات رو بگیر. وقتی عزیزش با کنجکاوی و علاقه عروسک رو نگاه می کرد اون هم لبخندی از رضایت به لبش نشست .
شنل قرمزی تو شکم آقا گرگه . این عروسک یه دنیا حرف با خودش داشت ؛ شنل قرمزی نمی خواست از آقا گرگه جدا شه . اینها اسمهایی بودن که زمان دانشجویی روی هم گذاشته بودن ، حالا هم شنل قرمزی همین عروسک رو به مناسبت valentine برای آقا گرگه درست کرده بود که آقا گرگه خاطرات قشنگ و شیرین گذشته رو فراموش نکنه ، هر چند می دونست آقا گرگه هدیه اش رو به یه شنل قرمزی دیگه داده آقا گرگه حتی زنگ هم نزده بود.
پس کمی به خودش جرآت داد وبا یه لبخند پرسید: دیگه چی کادو گرفتی؟
آقا گرگه گفت:حتمأ باید بگم؟
شنل قرمزی: بگو،بگی بهتره.
بعد آقا گرگه با ذوق گفت: یه سگ بزرگ و قشنگ ،از اینا که دست و پاهاش باز میشه ، بعد یه نمونه رو تو یه مغازه نشون داد و گفت : مثل این ولی اون قشنگ تره.
این حرفها مثل تیری به قلبش می نشست ولی تحمل می کرد و فقط لبخندی می زد ،به معنی ، اوه چه با مزه ، آره قشنگه...
دیگه هوا کم کم داشت تاریک می شد و راه خونه چندان نزدیک نبود ، کارش رو که انجام داده بود و دیگه باید می رفت ، پس بلند شدن و به راه افتادن . چیزی در جواب آقا گرگه نگفت ولی صبورانه قبول کرد که تاهمیشه فقط دو هم دانشگاهی خوب برای هم باشند.
با گذشت سالها هنوز یه درد و غم بزرگ رو دل شنل قرمزی سنگینی می کنه یه زخم کهنه که گاهی با بعضی اتفاقات سر باز می کنه . هنوز هم همدیگه رو شنل قرمزی و آقا گرگه صدا می کنن.و چند وقت یکبار از هم سراغی می گیرند . به اضافه روزهای تولد که شنل قرمزی همیشه دقیق زنگ می زنه و تبریک میگه و آقا گرگه با یکی دو روز تآخیر


