بنگر که چه زیباست داستان زندگی:
بازیگر تویی٬کارگردان تویی٬
تماشاچی تویی
قصه نویس تویی٬ترانه خوان تویی
آری تو! فقط تو این همه یی.
(اشو)
دلم می خواست دُردونه باشم
واسه قلب مهربونت یکی یکدونه باشم
اگه بود دلت یه خونه قده هفتا آسمون
من فقط خودم ٬صاحب اون خونه باشم
کاش بدونی حسرتم گرفتن اون دستاته
زل زدن تو چشماتو شنیدن اون حرفاته
دلم می خواست ببینی وقتی که تنها می شینی٬
میری تو رؤیاهاتو از آرزو گل می چینی٬
یکی هم به یاد تو تنهایی بیدار می مونه
واسه داشتن دلت٬شعرای رنگی می خونه
اگه یه نگاه به اون پنجره ی بسته کنی٬
دستاتو تکون بدی٬ از ته دل خنده کنی٬
می بینی منو بیرون که دست تکون میدم
راه شهر آرزوها رو بهت نشون میدم
بسه دیگه بیداری٬این همه فکر تکراری
دستاتو بذار تو دستم٬چشماتو آروم ببند
من لالایی می خونم٬تو خواب ببین و هی بخند.
من ناراحتم؟ نه اصلاً.
عصبانیم؟به هیچ عنوان.
من که دیشب ساعت سه تا چهار ونیم ٬آن لاین نبودم٬واسه کسی هم کامنت نذاشتم .منتظر یه شب بیدار هم که عمراً نبودم.اون موقع شب هم که به خاطر هیچ کس از خواب ناز بیدار نشدم .دیگه واسه چی امروز ناراحت بشم که بعضی ها هم همون موقع آن لاین بودن!؟ هان؟
اگه اعتراضی داشتی یا احیاتاً جوابی لطفاً با اسمت باشه نه با سایتت.
فاصله ی بین قلب تو تا قلب خودمو دارم پلی می سازم به طول آرزوهامون
ولی می ترسم!
اگه آرزوهای تو بلندتر از طناب من باشه
تو دره ی تنهایی سقوط می کنم.
سلام خدا جونم.فقط می خواستم بگم تودلیل بودن٬نفس کشیدن وهمه زندگی منی.تورا شکر می کنم که تو رو دارم٬تورا سپاس برای همه شادیهام.
من ماهی کوچیکی هستم در جریان رود هدایت تو٬قبلاْ سر سختانه به دنبال راه می گشتم ولی حالا چشمهام رو بسته م و خودم رو به دست تو و جریان رود سپردم و ایمان دارم که تو من رو سالم به دریای حقیقت می رسونی.قلب من خونه ی توئه٬پس در اینجا ساکن شو و حضورت رو دائمی کن که جایی برای ترس٬نگرانی ٬شک و شیطان نمونه.
خدایا در مبازره با شیطان من رو تنها رها نکن که پناهی جز تو ندارم.می دونم که تو درون وجود منی٬پس خودت رو نشون بده که مشتاقه با تو بودنم
و بدون خیلی دوستت دارم .
تو قصه می نوشتی٬قصه آدمهای تنها را٬آدمهای خسته را...وهر وقت پر از اشک می شدی می گفتی:کاش یک نفر پیدا می شد و قصه مرا می نوشت...ومن هیچ وقت نمی دانستم اگر روزی بخواهم قصه ات را بنویسم باید از کدام خیابان شروع می کردم؟ ازکدام کوچه؟ کدام پنجره؟ کدام خاطره؟ کدام فصل؟ بهار یا پاییز...شاید دلت میخواست جای آن پیرزن تنها بودی که عمری بدنبال خانه پسرش می گشت...
گفتی: خشک شدیم...تنها شدیم...
گفتم: هنوز نشکستیم...
گفتی:این صداهایی که می آید صدای شکستن است...
ومن تا چند لحظه هیچ نگفتم...
(قسمتی ازکتاب شب برفی از دوست خوب واستادم امیرحسین عامریون)
دردهای دلم آتش پنهان زیر خاکسترِِ صبوری بود
نسیم تکرار٬شعله ورش کرد
صبوری بر باد رفت
سکوت کافی ست٬زمان گریستن است
باران اشک می خواهد٬باید این آتش خاموش شود.

من آن خاکم به زیر پات، ولی مغرور مغرورم
به تاریکی منم تاریک، ولی پرنور پرنورم
اگه گلبرگ بی آبم ،به شبنم رو نمی یابم
اگه تشنه تو خورشیدم، به سایه تن نمی کاهم
من آن دردم که هرجایی پی مرهم نمی گرده
چه غم دارم اگه دنیا به کام من نمی چرخه
من آن عشقم که با هر کس سر سفره نمی شینه
من آن شوقم که اشکا مو به جز محرم نمی بینه
اگه من ساقه خشکم، به دریا دل نمی بندم
اگه بارون پر بارم،به صحرا دل نمی بندم
که مغرورم، که مغرورم، که مغرورم


صبح زوبیدار شد،خیلی کار داشت
باید اول عروسکش رو تموم میکرد، درست کردن عروسک خیلی وقتش رو می گرفت
چون هیچ الگویی نداشت، آخه اصلآ عروسکی به این شکل وجود نداشت چه برسه به الگو
چشمهاشو بست و سعی کرد شکل گرگ رو مجسم کنه - یه پوزه بلند با یه انتهای سه گوش که دماغش می شد
بعد برای الگوی تن آقا گرگه از عروسک سیلوستری که داشت کمک گرفت وشروع به کار کرد
بعد از بریدن تیکه های عروسک اونها رو به هم وصل کرد
اول تنش رو دوخت بعد دست وپاها ودم وآخر کار سرش رو وصل کرد با اون پوزه ویک چرم سه گوش قهوه ای که بد طینتی گرگ رو بهتر نشون بده
وبعد هم توش رو با پنبه پر کرد فقط قسمت شکم عروسک رو به اندازه ی یه عروسک کوچولو خالی گذاشت وزیپ دوخت
تا بتونه به راحتی عروسک کوچولو رو توش جا بده و اونو قایم کنه
حالا نوبت درست کردن عروسک کوچولو بود ، البته فقط به یه دست لباس و یه شنل قرمز نیاز داشت
شنل رو هم دوخت و تنش کرد و شنل قرمزی رو توی شکم آقا گرگه گذاشت و زیپش رو بست.
حالا گرگ سیاه با شنل قرمزی توی شکمش حاضر شده بود . نگاهی به اون انداخت و نفس راحتی کشید: بالاخره تموم شد
به عروسکی که دوخته بود فکر می کرد و قصه ی شنل قرمزی ، بر طبق قصه حالا نوبت شکارچی بود که بیاد و شکم گرگ بدجنس رو پاره کنه و شنل قرمزی رو نجات بده و همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه و گرگ ناقلا هم به سزای اعمالش برسه ، ولی عروسکی که اون ساخته بود خلاف اینو نشون می داد
شنل قرمزی تصمیم داشت تا ابد تو شکم آقا گرگه بمونه، اونجا احساس آرامش می کرد آرامشی وصف نشدنی ، حقیقت این بود که نبودن کنار گرگ براش عذاب آور بود؛
تمام غم دنیا رو دلش سنگینی می کرد ، یه دفعه به خودش اومد باید می رفت ساعت 4 قرار داشت
خودش رو به موقع سر قرار رسوند . از تاکسی که پیاده شد چشمش به اون افتاد، کسی که تمام زندگیش بود
ونبودنش زندگی روبراش مختل می کرد.
با هم به راه افتادند به سختی قدم بر می داشت دیگه توان چندانی نداشت ، نه به خاطر خستگی یا ضعف جسمی ،
افکار مشوشش توان راه رفتن رو ازش می گرفت و از درون نابودش می کرد روحش آزرده و خسته بود
به یه کافی شاپ همون نزدیکی رفتند و دو تا شیر کاکاۀوی داغ سفارش دادند .
حالا بالاترین دلیل زندگیش کنارش نشسته بود در حالیکه می دونست داره از دستش می ده، پاکترین موجودی که تا حالا دیده بود .یه آدم معصوم با یه دل دریایی ،اونقدر پاک ومهربون بود که با وجود تمام عذابی که به خاطر اون متحمل می شد هرگز نتونست ازش متنفر بشه . میگن همیشه دردناکترین لحظات رو عزیزترین کسان به انسان هدیه می کنند وحالا همین لحظه بود؛ عزیزترین موجود زندگیش ازش جواب یه سؤال یا قبول یه پیشنهاد یا راه حل یه مسئله رو می خواست
می گفت: ما فقط دو راه داریم یا باید تا آخر عمر دو دوست بمونیم یا همین حالا از هم جدا بشیم چون هرروز وابستگی ما بیشتر میشه.
دنیا دور سرش می چرخید ، دلش می خواست سینه اش رو پاره کنه و قلبش رو بیرون بکشه تا دیگه مجبور نباشه این همه عذاب رو تحمل کنه.
چیزی نگفت فقط سرش رو روی دستاش که روی میز بود گذاشت دیگه انگار گردنش هم طاقت نداشت سنگینی این سر رو با اون همه فکر و خیال تحمل کنه – داشت تو افکارش غرق می شد که صدای اون رو از بین اون همه شلوغی و آشوب ذهنش شنید، داشت می گفت : خواهش می کنم سرت رو بلند کن ، دارم اذیت میشم.
به خودش اومد،مثل همیشه سعی کرد ظاهر رو حفظ کنه ، پس بسته ای رو که با خودش آورده بود از زمین برداشت و عروسک رو از توش درآورد. گفت: می دونم valentine جمعه بود و امروز سه شنبه ست و کمی دیر ، ولی با تأخیر این هدیه ات رو بگیر. وقتی عزیزش با کنجکاوی و علاقه عروسک رو نگاه می کرد اون هم لبخندی از رضایت به لبش نشست .
شنل قرمزی تو شکم آقا گرگه . این عروسک یه دنیا حرف با خودش داشت ؛ شنل قرمزی نمی خواست از آقا گرگه جدا شه . اینها اسمهایی بودن که زمان دانشجویی روی هم گذاشته بودن ، حالا هم شنل قرمزی همین عروسک رو به مناسبت valentine برای آقا گرگه درست کرده بود که آقا گرگه خاطرات قشنگ و شیرین گذشته رو فراموش نکنه ، هر چند می دونست آقا گرگه هدیه اش رو به یه شنل قرمزی دیگه داده آقا گرگه حتی زنگ هم نزده بود.
پس کمی به خودش جرآت داد وبا یه لبخند پرسید: دیگه چی کادو گرفتی؟
آقا گرگه گفت:حتمأ باید بگم؟
شنل قرمزی: بگو،بگی بهتره.
بعد آقا گرگه با ذوق گفت: یه سگ بزرگ و قشنگ ،از اینا که دست و پاهاش باز میشه ، بعد یه نمونه رو تو یه مغازه نشون داد و گفت : مثل این ولی اون قشنگ تره.
این حرفها مثل تیری به قلبش می نشست ولی تحمل می کرد و فقط لبخندی می زد ،به معنی ، اوه چه با مزه ، آره قشنگه...
دیگه هوا کم کم داشت تاریک می شد و راه خونه چندان نزدیک نبود ، کارش رو که انجام داده بود و دیگه باید می رفت ، پس بلند شدن و به راه افتادن . چیزی در جواب آقا گرگه نگفت ولی صبورانه قبول کرد که تاهمیشه فقط دو هم دانشگاهی خوب برای هم باشند.
با گذشت سالها هنوز یه درد و غم بزرگ رو دل شنل قرمزی سنگینی می کنه یه زخم کهنه که گاهی با بعضی اتفاقات سر باز می کنه . هنوز هم همدیگه رو شنل قرمزی و آقا گرگه صدا می کنن.و چند وقت یکبار از هم سراغی می گیرند . به اضافه روزهای تولد که شنل قرمزی همیشه دقیق زنگ می زنه و تبریک میگه و آقا گرگه با یکی دو روز تآخیر


