شنبه 21 مرداد1385
دلم می خواست دُردونه باشم
واسه قلب مهربونت یکی یکدونه باشم
اگه بود دلت یه خونه قده هفتا آسمون
من فقط خودم ٬صاحب اون خونه باشم
کاش بدونی حسرتم گرفتن اون دستاته
زل زدن تو چشماتو شنیدن اون حرفاته
دلم می خواست ببینی وقتی که تنها می شینی٬
میری تو رؤیاهاتو از آرزو گل می چینی٬
یکی هم به یاد تو تنهایی بیدار می مونه
واسه داشتن دلت٬شعرای رنگی می خونه
اگه یه نگاه به اون پنجره ی بسته کنی٬
دستاتو تکون بدی٬ از ته دل خنده کنی٬
می بینی منو بیرون که دست تکون میدم
راه شهر آرزوها رو بهت نشون میدم
بسه دیگه بیداری٬این همه فکر تکراری
دستاتو بذار تو دستم٬چشماتو آروم ببند
من لالایی می خونم٬تو خواب ببین و هی بخند.
نوشته شده توسط راما در ساعت 1:45 | لینک
|
