
دروغ بده وبدترین دروغ اون دروغیه که به خودت میگی .خودت رو گول می زنی،چشمهاتومی بندی!
می دونی گل من،نبودنت بدترین حادثه زندگیم شد،اوایل خیلی عذاب کشیدم ولی کم کم آروم شدم؛می دونی چطور؟
با دروغ گفتن به خودم،با گول زدن دلم. میدونی چه دروغهایی گفتم؟(آخه دلم واسه خودم سوخته بود)این تن رنجور تاب تحمل این بار سنگین رو نداشت. دروغ مصلحتی تنها راه نجاتش بود
به دلم گفتم :ازاین جنس آدم که کم نیست
گفتم:چیزی که زیاده آدمهایی با یه دل بزرگ دریایی حتی مهربونتر
گفتم: رنج و عذاب عشق گذراست حتی این عشق ناب گفتم توهم آروم می شی.
گفتم:بازهم نیمه ات رو پیدا می کنی.
گفتم:نگران نباش ،حتماً فراموشش می کنی
به دلم گفتم:اون دیگه رفته، توکه دیگه دوستش نداری
گفتم:اون دیگه تو زندگیت جایی نداره،دیگه صداش نمی لرزوندت،دیگه سنگینی هیچ غمی آزارت نمی ده
گفتم:کی گفته غم عشق شیرینه؟مگه یادت نیست اگه دیر زنگ می زد چه تپشی به جونت می افتاد؟می خواستی از نگرانی بمیری
گفتم:خونه ات رو آب وجارو کن. داره یه مهمون جدید میاد،براش یه سبد سیب مهربونی و صفا،یه گلدون گل صداقت،یه شیشه عطرخالص عشق آماده کن که جلوی مهمونت بذاری
آه . میدونی چیه؟طفلکی دلم خیلی حرف گوش کن شده بودآخه خیلی سرگردون بودومن از موقعیت سوءاستفاده کردم و اونقدر در گوشش خوندم که باور کرد درست ترین کار همینه.(باور کن تمامش به خاطرخودش بود.اون رنجی رو تحمل می کرد که در حد توانش نبود)
بیچاره دلم چه معصومانه به دروغهام گوش دادو مثل یه بچه باور کرد.من اونو گول زدم تا امروز
امروز وقتی بعد از مدتها صدات رو شنیدم طفلکی دلم مثل اینکه از یه خواب طولانی بیدارشده باشه تازه فهمید قضیه چیه؛تمام غصه های دنیا یکباره آوار شدن سرش بدجوری رودست خورده بود. به خودش نگاه کرد دید چیزی ازش نمونده، دل من هر تکه از خونه اش رو به کسی هدیه داده بود به امید اینکه بوی تورودوباره بشنوه
...حالا خودش بود و تنهایی و یه خونه خالی ازامید ،احساس وعشق
