سه شنبه 10 مرداد1385
کسی منو ندیده؟
.

من خودم رو گم کردم
تو یه شلوغی همدیگه روگم کردیم
شاید اگه برگردم خونه دوباره هم خودم هم بقیه رو پیدا کنم ولی راه اونجا رو هم فراموش کردم.کسی می دونه خونه ی من کجاست؟یه کلبه کوچیک که دورش پرچین داره با چندتا درخت سیب و یه باغچه که پرازگل و یه حوض کوچولو. من با دوستام اونجا زندگی میکنم(می کردم). دوستهام هم اسمشون بود خدا(که از همه ما بزرگتر بود و ما تو کارها باهاش مشورت میکردیم)دل مهربون وپاکی(که با هم خواهرند) ،آرامش،امید،اعتقاد وشادی(که البته من بیشترسعی می کردم بهش نزدیک بشم) روًیا(که خیلی هم خوشگل بود)و خودم(که صمیمی ترین دوستم بود)
یه روزمن و خودم دو تایی دست همدیگه روگرفته بودیم و داشتیم توخیابون اطمینان قدم میزدیم که یهو یه
بارون شدید گرفت همه اونایی که تو خیابون بودن پا به فرار گذاشتن ولی من و خودم که خیلی بارون رو دوست داشتیم هنوز دست تو دست هم همون جاایستاده بودیم ولی دیدیم انگار بارون هی داره شدیدتر میشه
به آسمون نگاه کردم :عجب ابر عجیبی ! به هیچ کدوم از اون ابرها که تو کتاب جغرافی خونده بودیم(مثل کومولوس و استراتوس و ..) شباهتی نداشت؛ گفتم این دیگه چه جور ابریه؟یه نفر که کیفش رو روی سرش گرفته بود و داشت فرار می کرد گفت : شک،این ابره شکه؛یکی دیگه در حاله رفتن تو خونه اش داد زد:زودتر برید و یه جای امن پیدا کنیدچون این بارون خیلی ها رو مریض کرده میگن بعضیا تا آخر عمر دیگه خوب نشدن فرارکنید
آدمادیوونه وار اینور و اونور می دویدن ،همون لحظه یکی که خیلی عجله داشت محکم به من وخودم تنه زدو از وسط ما گذشت و به سرعت دورشدو بین آدما ناپدید شد؛بعد از رفتن اون بود که دیگه هر چقدر دور و برم رو نگاه کردم خودم رو ندیدم تو شلوغی گمش کردم،هنوز داره بارون میاد و من دنبال دوستام می گردم حتی اگه یکی رو پیدا می کردم مثلاً اگه الان امید انجا بود با هم می گشتیم و بقیه رو پیدا می کردیم و بر می گشتیم خونمون . دلم برا آرامش و شادی خیلی تنگ شده
چند لحظه پیش یه چیزی یادم اومد ،یه شب خدا برامون یه قصه گفت ،قصه همین ابر شک بود . خدا می گفت : وقتی ابر شک میاد تو یه شهر نباید از بارونش فرار کرد ؛اونایی که فرار میکنن تا ابد باید تو همون پناهگاهشون بمونن ولی اگه کسی زیر بارون بایسته ومقاومت کنه کم کم ابرها میرن و آفتاب میشه؛ البته یادمه خدا می گفت اشعه این آفتاب فرق میکنه، بهش میگن: یقین یا ایمان.حتی یادمه خدا آخر قصه به من واعتقاد وشادی وامید و بقیه گفت اگه این آفتاب بیاد شماتا ابد سلامت می مونیدو دیگه هیچ وقت مریض نمی شین ،یادش بخیر؛حالا من اینجا تنهایی زیر بارون موندم واز دوستام بیخبرم.
ببخشید شما دوستهای منو ندیدین؟
نوشته شده توسط راما در ساعت 13:22 | لینک
|
