
صبح زوبیدار شد،خیلی کار داشت
باید اول عروسکش رو تموم میکرد، درست کردن عروسک خیلی وقتش رو می گرفت
چون هیچ الگویی نداشت، آخه اصلآ عروسکی به این شکل وجود نداشت چه برسه به الگو
چشمهاشو بست و سعی کرد شکل گرگ رو مجسم کنه - یه پوزه بلند با یه انتهای سه گوش که دماغش می شد
بعد برای الگوی تن آقا گرگه از عروسک سیلوستری که داشت کمک گرفت وشروع به کار کرد
بعد از بریدن تیکه های عروسک اونها رو به هم وصل کرد
اول تنش رو دوخت بعد دست وپاها ودم وآخر کار سرش رو وصل کرد با اون پوزه ویک چرم سه گوش قهوه ای که بد طینتی گرگ رو بهتر نشون بده
وبعد هم توش رو با پنبه پر کرد فقط قسمت شکم عروسک رو به اندازه ی یه عروسک کوچولو خالی گذاشت وزیپ دوخت
تا بتونه به راحتی عروسک کوچولو رو توش جا بده و اونو قایم کنه
حالا نوبت درست کردن عروسک کوچولو بود ، البته فقط به یه دست لباس و یه شنل قرمز نیاز داشت
شنل رو هم دوخت و تنش کرد و شنل قرمزی رو توی شکم آقا گرگه گذاشت و زیپش رو بست.
حالا گرگ سیاه با شنل قرمزی توی شکمش حاضر شده بود . نگاهی به اون انداخت و نفس راحتی کشید: بالاخره تموم شد
به عروسکی که دوخته بود فکر می کرد و قصه ی شنل قرمزی ، بر طبق قصه حالا نوبت شکارچی بود که بیاد و شکم گرگ بدجنس رو پاره کنه و شنل قرمزی رو نجات بده و همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه و گرگ ناقلا هم به سزای اعمالش برسه ، ولی عروسکی که اون ساخته بود خلاف اینو نشون می داد
شنل قرمزی تصمیم داشت تا ابد تو شکم آقا گرگه بمونه، اونجا احساس آرامش می کرد آرامشی وصف نشدنی ، حقیقت این بود که نبودن کنار گرگ براش عذاب آور بود؛
تمام غم دنیا رو دلش سنگینی می کرد ، یه دفعه به خودش اومد باید می رفت ساعت 4 قرار داشت
خودش رو به موقع سر قرار رسوند . از تاکسی که پیاده شد چشمش به اون افتاد، کسی که تمام زندگیش بود
ونبودنش زندگی روبراش مختل می کرد.
با هم به راه افتادند به سختی قدم بر می داشت دیگه توان چندانی نداشت ، نه به خاطر خستگی یا ضعف جسمی ،
افکار مشوشش توان راه رفتن رو ازش می گرفت و از درون نابودش می کرد روحش آزرده و خسته بود
به یه کافی شاپ همون نزدیکی رفتند و دو تا شیر کاکاۀوی داغ سفارش دادند .
حالا بالاترین دلیل زندگیش کنارش نشسته بود در حالیکه می دونست داره از دستش می ده، پاکترین موجودی که تا حالا دیده بود .یه آدم معصوم با یه دل دریایی ،اونقدر پاک ومهربون بود که با وجود تمام عذابی که به خاطر اون متحمل می شد هرگز نتونست ازش متنفر بشه . میگن همیشه دردناکترین لحظات رو عزیزترین کسان به انسان هدیه می کنند وحالا همین لحظه بود؛ عزیزترین موجود زندگیش ازش جواب یه سؤال یا قبول یه پیشنهاد یا راه حل یه مسئله رو می خواست
می گفت: ما فقط دو راه داریم یا باید تا آخر عمر دو دوست بمونیم یا همین حالا از هم جدا بشیم چون هرروز وابستگی ما بیشتر میشه.
دنیا دور سرش می چرخید ، دلش می خواست سینه اش رو پاره کنه و قلبش رو بیرون بکشه تا دیگه مجبور نباشه این همه عذاب رو تحمل کنه.
چیزی نگفت فقط سرش رو روی دستاش که روی میز بود گذاشت دیگه انگار گردنش هم طاقت نداشت سنگینی این سر رو با اون همه فکر و خیال تحمل کنه – داشت تو افکارش غرق می شد که صدای اون رو از بین اون همه شلوغی و آشوب ذهنش شنید، داشت می گفت : خواهش می کنم سرت رو بلند کن ، دارم اذیت میشم.
به خودش اومد،مثل همیشه سعی کرد ظاهر رو حفظ کنه ، پس بسته ای رو که با خودش آورده بود از زمین برداشت و عروسک رو از توش درآورد. گفت: می دونم valentine جمعه بود و امروز سه شنبه ست و کمی دیر ، ولی با تأخیر این هدیه ات رو بگیر. وقتی عزیزش با کنجکاوی و علاقه عروسک رو نگاه می کرد اون هم لبخندی از رضایت به لبش نشست .
شنل قرمزی تو شکم آقا گرگه . این عروسک یه دنیا حرف با خودش داشت ؛ شنل قرمزی نمی خواست از آقا گرگه جدا شه . اینها اسمهایی بودن که زمان دانشجویی روی هم گذاشته بودن ، حالا هم شنل قرمزی همین عروسک رو به مناسبت valentine برای آقا گرگه درست کرده بود که آقا گرگه خاطرات قشنگ و شیرین گذشته رو فراموش نکنه ، هر چند می دونست آقا گرگه هدیه اش رو به یه شنل قرمزی دیگه داده آقا گرگه حتی زنگ هم نزده بود.
پس کمی به خودش جرآت داد وبا یه لبخند پرسید: دیگه چی کادو گرفتی؟
آقا گرگه گفت:حتمأ باید بگم؟
شنل قرمزی: بگو،بگی بهتره.
بعد آقا گرگه با ذوق گفت: یه سگ بزرگ و قشنگ ،از اینا که دست و پاهاش باز میشه ، بعد یه نمونه رو تو یه مغازه نشون داد و گفت : مثل این ولی اون قشنگ تره.
این حرفها مثل تیری به قلبش می نشست ولی تحمل می کرد و فقط لبخندی می زد ،به معنی ، اوه چه با مزه ، آره قشنگه...
دیگه هوا کم کم داشت تاریک می شد و راه خونه چندان نزدیک نبود ، کارش رو که انجام داده بود و دیگه باید می رفت ، پس بلند شدن و به راه افتادن . چیزی در جواب آقا گرگه نگفت ولی صبورانه قبول کرد که تاهمیشه فقط دو هم دانشگاهی خوب برای هم باشند.
با گذشت سالها هنوز یه درد و غم بزرگ رو دل شنل قرمزی سنگینی می کنه یه زخم کهنه که گاهی با بعضی اتفاقات سر باز می کنه . هنوز هم همدیگه رو شنل قرمزی و آقا گرگه صدا می کنن.و چند وقت یکبار از هم سراغی می گیرند . به اضافه روزهای تولد که شنل قرمزی همیشه دقیق زنگ می زنه و تبریک میگه و آقا گرگه با یکی دو روز تآخیر
