تبليغاتX
شکفتن در مه - شب برفی

تو قصه می نوشتی٬قصه آدمهای تنها را٬آدمهای خسته را...وهر وقت پر از اشک می شدی می گفتی:کاش یک نفر پیدا می شد و قصه مرا می نوشت...ومن هیچ وقت نمی دانستم اگر روزی بخواهم قصه ات را بنویسم باید از کدام خیابان شروع می کردم؟ ازکدام کوچه؟ کدام پنجره؟ کدام خاطره؟ کدام فصل؟ بهار یا پاییز...شاید دلت میخواست جای آن پیرزن تنها بودی که عمری بدنبال خانه پسرش می گشت...

گفتی: خشک شدیم...تنها شدیم...

گفتم: هنوز نشکستیم...

گفتی:این صداهایی که می آید صدای شکستن است...

ومن تا چند لحظه هیچ نگفتم...

 (قسمتی ازکتاب شب برفی از دوست خوب واستادم امیرحسین عامریون)

نوشته شده توسط راما در ساعت 23:2 | لینک  |